محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1074
تاريخ الطبرى ( فارسي )
با ياران خود از محاصره دست بردارند و در ميانه صلح آمد و نامه اى نوشتند اما كار صلح ختم نشده بود و شهادت ننوشته بودند فقط گفتگو و توافق شده بود . و چون پيمبر مىخواست كار را به انجام برد سعد بن معاذ و سعد بن عباده را بخواست و قصه را با آنها بگفت و از آنها نظر خواست . دو سعد گفتند : « اى پيمبر ! اين كاريست كه تو مىخواهى يا خدا فرمان داده و ناچار به انجام آنيم ؟ » پيمبر گفت : « اين كار بخاطر شماست كه مىبينم عربان بر ضد شما همسخن شدهاند و از هر سو به دشمنى برخاستهاند و خواستم تا مدتى صلابت آنها را بشكنم . » سعد بن معاذ گفت : « اى پيمبر ما و اين قوم مشرك بوديم و بت مىپرستيديم و خداشناس و خداپرست نبوديم ، ولى اين قوم جز به مهمانى يا خريد يك خرما از ما نتوانستند خورد . اكنون كه خدا به سبب مسلمانى كرامتمان داده و هدايتمان كرده و به وجود تو عزيزمان كرده اموال خويش را به آنها ببخشيم ؟ به خدا حاجت به اين كار نداريم و جز شمشير به آنها نمىدهيم تا خدا ميان ما و آنها داورى كند . » پيمبر گفت : « هرطور كه خواهيد . » و سعد نامه را برگرفت و نوشتهء آن را محو كرد و گفت : « هر چه مىتوانند بكنند . » پيمبر همچنان در محاصرهء دشمن بماند و جنگى در ميانه نبود جز آنكه بعضى سواران قريش و از جمله عمرو بن عبد ود و عكرمة بن ابى جهل و هبيرة بن ابى وهب مخزومى و نوفل بن عبد الله و ضرار بن خطاب بن مرداس براى جنگ آماده شدند و بر اسب نشستند و بر مردم بنى كنانه گذشتند و گفتند : « براى جنگ آماده شويد كه امروز مىبينيد كه زبده سواران چه كسانند . » آنگاه اين گروه سوى خندق آمدند و به كنار آن ايستادند و گفتند : « به خدا اين خدعه ايست كه هرگز عربان نكردهاند . » پس از آن به جايى رفتند كه خندق تنگ بود و اسبان خويش را بزدند و از خندق بجستند در شوره زار ميان خندق و سلع به جولان